داستانهای کوتاه از زبان فرناز
سلام صبح بخیر--- نه فکر کنین ها دیگه نمازم از نماز جعفر طیار طولانی تر شده. نه بابا یک کم دورم کندتر شده ولی نه اینقدر که سه رکعت نماز عشق بیست و چهار ساعت طول بکشه-

درسته چند ساله دیگه چیزی نمی نویسم ولی معنیش این نیست که ایمیل رو چک نمی کنم . یک خبر از دانشگاه اومد که می شه ثبت نام حج دانشجویی کرد. خوب پارسال هم اومد و ما نوشتیم ولی قرعه به ما نیافتاد. بدون هیچ فکر و اندیشه و ... رفتم برای ثبت نام اینترنتی. عکس اسکن شده می خواست موجود نبود ، با عیال رفتیم بیخ دیوار و با همین دوربین قراضه یک جفت عکس گرفتیم و با کامپیوتر تبدیل به سه در چهارش کردیم و همون شب شد ثبت نام

این فکر کنم اول دی بود. آخر دی رفتم توی سایت دیدم مثل همه قرعه کشی ها اسممون در نیومده. دیگه اینقدر این مسئله تکرار شده که انتظاری جز رد شدن نداشتم. هفته ها گذشت سرگرم کار و کار و کار

عیال زنگ زد که اس ام اس اومده ( لازم به توجه این با ام ام اس فرق داره) که ذخیره 2 شدیم، به عیال گفتم رفتیم ها ( هرچند که نفهمیدم این ذخیره 2 چه صیغه ای - اصولا هنوز معنی کلمه...... رو نفهمیدم) به بحث با عیال پرداختیم که یعنی نفر دوم لیست ذخیره هستیم، یا توی لیست سری دوم ذخیره ها هستیم ، یا جز لیست ذخیره های دو نفره هستیم ...

رفتیم توی سایت که دیدیم می گن در عرض یک هفته یا شاید کمتر باید 4.4 بریزیم  و 1.5 میلیون رو فردا صبح بریزیم و با مدارک بیاریم تحویل بدیم

این تاریخش 21 بهمن بود و فکر کنم پایان مهلت 25 بهمن- هرچند که مثل همیشه تا 1 اسفند هم تمدیش کردن  . عیال گفت از کجا.. یادم اومد که می گن خدا پول سه چیز رو می ده  خرید خونه، حج و ازدواج . البته نمی دونم برای هر مورد اینکار رو چند بار انجام می ده آیا فقط یکبار در طول عمر . اگه شما ها فهمیدین بگین  شاید خونه مون رو عوض کردیم یا

خلاصه ساعت 10 شب یک تماس با مامان جون که . نه نه جان جونوم به قربونت  بریز به حساب ما. طفلکی تا فهمید موضوع حجه  .جیک  نزد شبانه پول به حساب واریز و خوشبختانه پاسپورت هم که حاضر آماده موجود بود و بعد از 48 ساعت ثبت نام تمام. مونده بود بقیه پول به یک دو نفر زنگ زدم نه نگفتن و همه امتحانشون رو خوب پس دادن و 24 ساعت قبل از اتمام مهلت پول واریز، مدارک تحویل و انتظار شروع شد... حالا شما هم کمی متظر باشید تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 10:44  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 

نمی دونم از کجا شروع کنم، از اینکه چرا می نویسم، آخه قبلا می خواستم خاطرات غلامحسین خان در فرنگ یا بعبارت دیگر در آمریکای جنوبی رو بنویسم ولی ... دلم یار نبود گفتم بگذریم چه فایده که عیب و حسن دیگران رو بگیم ، ولی خوب این سفر یک سفر دیگه است ، حالا آیا من با این قلمم می تونم و یا اجازه دارم بنویسم؟ آخه این مطلبم با تمام صفحات نوشته شده توی عمرم و اصلا با تمام وجودم فرق می کنه ، می نویسم به همان زبان  و

بقول اون شعر 

دید موسی یک شبانی را به راه   کو همی گفت ....

بزار یکی هم اینجوری بنویسه ، نه به زبان جلال آل احمد ، که دریافتم من نیز خسی در میقاتم

و نه به قلم دکتر و حج عرفانیش که عرفاتی است در این محشر دنیا

و نه به قلم کلیه کتاب های انتشارت مشعل که عارفانه و عاشقانه نوشته اند. بزار یک عامی بنویسد تا شاید ادای دینی کرده باشد به خودش که می خواد اون تصاویر پاک نشه ،

خلاصه منو ببخشید که معتمری بیش نیستم و مرا حاجی نگویند که حج چیزی دیگری است و حاجی کس دیگر

یک آرزوی چندین ساله نمی دونم شاید 18 سال شاید هم بیشتر اولش زیاد هم آرزو نبود ، اصلا نمی فهمیدم که چرا می خوام برم فقط شنیدم که راهی هست ، سنگی زدیم و نگرفت و ماندیم در این عرفات تا معرفت کسب کنیم ، که نکردیم  و...

عمر طی شد زن و بچه ها و فکر نون و... دیگه شده بودم ربات، کار و کار و کار و جالب که فکر می کردم همه اینجوری زندگی می کنند و یا باید اینجوری زندگی کرد

گذشت 18 سال ،چندین بار به دیدار از سفر بازگشته ها رفتم و آنها گفتن و من نفهمیدم. و شاید هم فکر کردم که چی ، خدا همین نزدیکی است یا  یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم یا خیلی حرفهای دیگه

تا همین 6-7 ماه پیش حاجی داشتیم از حج واجب آمده و به خاطر ادب رفتیم پیشواز نه گلی بردیم و شیرینی و نه فکر می کردیم که بزودی خواهم فهمید که این حاجی ها از کجای ترمینال حجاج می آن چه جوری رد می شن منظورم کارهای گمرگی و مهر ورود نیست که این رو چند باری تجربه کرده بودم . نه منظورم همین ترمینال شلم شوربای حجاج فرودگاه مهرآباد که خدائیش به ترمینال نمی خوره . ولی خوب برای از حج برگشته ، آدم بی تکلف ، حتی اگه وسط میدان انقلاب هم بیاد بیرون فرقی نمی کنه ، آخه نیومده که ظاهرش دیده بشه ، نیومده که دست گلی از گل های گرون براش بیارن ، اصلا اومده؟ نه، می دونم که نیومده هنوز روحش در کنار کعبه است و مشغول طواف ، نماز و خوندن قرآن ، حالا اگه فکر کردین یک حاجی در بدو ورود یک کم می ترسه  فکر نکنین که از این می ترسه که ساک سوغاتش گم بشه نه نه که اون دنیا رو سه طلاقه کرده ، تا کی که نمی دونم 2 روز،20 روز ، 2 سال یا هرگز با اون دوباره ازدواج کنه و پیوند ببنده که ،عزیزم جانم و عمرم فدایت ای دنیا

بی خیال زیادی سنگین شد برگردیم به قلم خودمون

خلاصه حاجی اومد قرص محکم ساکش رو گرفته بود یک ساک و نیم ، یعنی چی این حاجی سوغاتش کو... حالا ما که بی خیال جواب عیال و بچه ها رو چی میده ، چقدر هم محک مواظبشونه آمدم کمک کنم یکجوری نگاه کرد که ترسیدم و بی خیال شدم

شب با عیال رفتیم دیدن و حرفایی می زد که نمی فهمیدم . فقط یک سوال کردم که راستی حالا دوباره کی ثبت نام می کنن که حالیم شود ، تا 15 سال دیگه حج واجب پره ، تا 6 سال دیگه هم عمره تو صف هستن. یعنی تقریبا برم غاز به چرونم عمرم قد نمی ده . نه یک کم که خیلی  دلم شکست ، نامید شدم . سکوت ، تو راه توی دلم بهش فکر کردم و گفتم حیف که چه دیر به فکر افتادم . پارسال اسم می نوشتن ها .. مامانه گفت بیا مهمون من ولی نفهمیدم .

 هرچند که خیلی ها شاید هرگز عمرشون به رسیدن به آرزوشون نرسه ، پول هم می دن ، ثبت نام هم می کنن ولی ماه و خورشید و فلک نمی زارن بشه ، من که باور کردم  که باید طلبیده بشی ، معنی کلمه لبیک رو فهمیدم ، می گن وقتی انتخاب می شی برای رفتن ( حداقل اینجوری که ما رفتیم) لبیک اوله که خدا دعوتت می کنه، دوم رو توی مسجد شجره تو می گی و سوم رو اگه لیاقت داشته باشی می شنوی یعنی بهت می گن خوش آومدی

خوب زن ذلیلی هم بد نیست ها اره درست فهمیدین می خوام برم سر اصل مطلب و قصه ثبت نام . ولی چون وقت نماز مغرب شده عجالتا همینو بدونین که عمره مفرده با عیالات رفتیم اونم از کانال ایشون یعنی خونه و جهاز که شرمنده ایشون شدیم حج هم اگه ایشون دانشجو نبودن ، نمی شد، البته شاید هم می شد ، آخه من دلم شکسته بود ( هرکسی از ظن خود شد یار من  ...) درسته پس  حالا تا بعد از نماز حق نگهدار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 20:45  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
بدون شرح

سوالات  فقط تا صفحه ۲۱۳ از جلد اول طرح شده است. اما معرفی شخصیت های برجسته تاریخی کامل مطالعه شود. بطوریکه در مورد هریک بتوانید ۲ یا ۳ سطر توضیح دهید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 21:25  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 3:14  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
دفعه سومه که سرکار رفتم. دفعه اول وقتی بود که نتیجه مرحله اول آزمون سمپاد می خواست اعلام بشه

خوب یک تاریخی اعلام کرده بودن و ما اون تاریخ رفتیم تو سایت شون و خلاصه چند روز رو سرکار گذاشتنمون

دور دوم گرفتن کارت ورود به مرحله دوم بود . جاتون خالی کارمون از صبح تا شب ول بودن توی این سایت بود

و اما امروز ریس سمپاد گفته بود حدودا هفته آخر خرداد و تا هفته اول تیر نتیجه رو اعلام می کنند. دخترم هم منو از 25 خرداد تا امروز فرستاده . روزی چند بار می آم و می بینم هیچ خبری نیست.و جالب اینه که هیچ اطلاعیه و چیزی هم نوشته نشده که بگن فلان تاریخ بیاین و از این حرفا . خوب احتمالا فکر کردن این 23 هزار نفر که مرحله اول قبول شدن کار و زندگی یا برنامه ریزی نباید برای بچه هاشون بکنن. از طرفی خوب اگه بچه ها قبول نشن باید سریعا نسبت به ثبت نامشون توی یک مدرسه راهنمایی اقدام کرد(تاریخ شورع ثبت نام 10 تیر اعلام شده). ولی احتمالا این موضوع هم برای آقایون برگزار کننده آزمون مهم نیست. ظاهرا هم این موضوع مربوط به امسال تنها نمی شه . چون توی اینترنت که چرخ می زنی می بینی مردم دارن از سال های گذشته دعا برای خانواده آقایون می فرستن .

حالا جالب تر اینه که انگار هیچ خبرگزاری یا روزنامه نگاری هم  پیگیر این  کار نیست که بره با همین آقا تقی یک مصاحبه بکنه و به گه مگه خودت .... چرا مردم رو سرکار گذاشتی . و آخرش می خوای چی کار کنی ؟ کی اعلام می کنی ؟ البته جوابشون اینه که چون قسمت سنجش درگیر برگزاری چند آزمون مهم دیگه هست وقت ندارن جواب این آزمون رو که قبل از آزمون های دیگشون برگزار شده اعلام کنند . ولی جالبه که سازمان سنجش از 30 سال پیش تا حالا آزمون های میلیون نفری رو هرسال برگزار می کنه و هیچ حرفی در مورد تقلب و این حرفا نبوده و هرسال هم دقیقا توی هفته سوم شهریور اسامی رو اعلام می کنه

پیشنهاد : بهتره برگزاری هرچی آزمون توی این مملکت هست . از قبیل کنکور مدارس تیزهوشان ، آزمون های استخدامی ادارات ، آزمون دستیاری و.... رو بدن همین سازمان سنجش انجام بده علاوه بر اینکه حرفش حرف مرد و تغییر در تاریخ اعلام نداره ، رئیس ش هم 20 سالی عوض نشده ( البته این پیشنهاد تا قبل از بازنشستگی آقای دکتر توکلی صادقه چون ممکنه چند وقت دیگه همین آقا  تقی بیاد بشه رئیس و اونوقت فاتحه)

بازدید کنندگان تیزهوش عزیز لطفا دعا هاتون رو توی دلتون بگین و اینجا ثبت نکنین

 خوب امروز اعلام کردن که یکشنبه3 مرداد 89 ساعت 8شب!

حالا من که می دونم بازم سرکاریم . ولی این ساعت 8 شب دیگه چه صیغه ای هست؟یعنی می خوان بگن ما تادیر وقت  کار میکنیم؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 10:53  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
فقط این نقطه سرخط رو داشته باشین تا مطلب اصلی  رو بنویسم

فقط همانقدر بدونین که در سال 1550 میلادی یک  نقاش یا کارتوگراف معروف دولتی منطقه مابین تنگه هرمز و دریای هند رو ( همون دریای عمان ) رو خلیج هرمز نامیده و  در نقشه اش  کشیده. نقشه اش هم موجود و در اختیار است. فقط باید صبر کنم تا متن ترجمه شده اش رو دریافت کنم . البته در همون   نقشه کلمه خلیج فارس  هم دیده می شود


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:16  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
دیشب داشتم فوتبال بایرن مونیخ و لیون رو نگاه می کردم. البته جاتون خالی قبلش بازی مس و بعد بازی سپاهان رو نیز نگاه کرده بودم. وحسابی درگیر فوتبال بودم. خوب  وقتی مسابقه فوتبال هست . بچه ها همه باید ساکت باشن. که یک دفعه  داور به یکی از بازیکن ها کارت زرد نشون داد. و فرناز که تقریبا ده بار بهش گفته بودم وسط بازی بامن حرف  نزن . پرید وسط و گفت بابا یک سوال فوتبالی دارم.

خوب سوال فوتبالی با  سوال های دیگه و حرفهای دیگه فرق می کنه . گفتم خوب  بگو  باباجون

گفت بابا این داور این همه کارت زرد رو که به بازیکن ها می ده از کجا می ره ( منظور توی جیبش چند تا از این کارت های زرد جا می شه)

خندیدم و و جوابش رو دادم. که نه بابا جون اون فقط همین یک کارت زرد و یک کارت قرمز رو داره و کارت ها رو به بازیکن ها نشون می ده . بهشون نمی ده که ببرن خونشون

فرناز پخی خندید . و گفت بابا تازه سوال دومم این بود که این بازیکن ها که جیب ندارن پس کارت ها یی رو که میگرین کجا می زارن؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 15:4  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
اول باید از یکی از پست های قدیمی که در مورد این شاعر بزرگ نوشته بودم عذر خواهی بکنم(البته اونوقت هم منظورم وضعیت فروش کتاب شعر بود نه  جسارت به ایشون)

دوم: ایول ایول. توی این چند روز عید که دوستان مشغول خوردن سرما توی شهرهای مختلف بودن . برای ما فرصتی فراهم شد که در کنار بخاری و در جوار خانواده بشینیم و از سریال های تلویزیون (چار دیواری- زن باباو..) لذت ببریم. البته نه اینکه ما هواشناس خوبی باشیم و پیش بینی هوای کل کشور رو کرده باشیم. خیر به دو دلیل موفق به مسافرت نشدیم  که یکیش عدم دریافت حقوق اسفند بود و دلیل دیگر وجود مهمون از شهرستان.

اما از فیلم ها( جای هد هد  بابا خالی) چار دیواری با نویسندگی سعید آقا خانی و بازیگردانی وی محشر بود و هست . و زن بابا نیز با کارگردانی ایشان جالب توجه. و عملا نشان داده شده که آقا سعید همانطور که  توی کوچه و خیابون با معرفت و باحاله توی نویسندگی و  بازیگری و  گارگردانی هم کارش درسته برعکس بعضی های دیگه که می گن روزی دوبسته سیگار می کشن و اخمو هستن و البته با سریال هاشون فاتحه گویش فارسی رو می خونن. اما از همه جالبتر اشعار این دو سریاله که خیلی با حاله و کار استاد کاکایی است. هم به  روزه وهم شاد و هم  با  کل داستان هماهنگ.

می گم  جالبه ها بنده خدا 100 جلد کتاب چاپ شده شعر داره ، ولی دیده نشده (شرمنده ما نخوندیم و الا ایشون پیش اهل معرفت شناخته شده هستند)حالا با دو سه تا  شعر یا آهنگ روی سریال ها ما رو ( یعنی من و عیال و بچه ها رو ) مدهوش خودش کرده. حالا این یا از بی فرهنگی ماست یا تقصیر تلویزیون که نقد های ادبی  نمی زاره و اشعار ایشون رو ارائه نمی کنن



+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 11:42  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
خیلی وقته حوصله نوشتن ندارم . ولی این درد فرهنگی رو باید می نوشتم

برای تهیه بروشور یک نمایش نامه احتیاج به تصاویر از مجسمه های فردوسی داشتم. گفتم ای بابا بیا توی اینترنت سرچ کن .

خوب  نوشتم تصاویر فردوسی. نتیجه افتضاح بود

ابتدا چیزی حدود 100 عکس یا کاریکاتور از عادل خان فردوسی پور آمد و بعد تک و توک از مجسمه های فردوسی

اگر ظاهرا ترتیب آمدن تصاویر بسته به تصاویر بازدید شده باشه. این خیلی بده که مردم ما عادل فردوسی پور و دیدن تصویرش رو به فردوسی ترجیح میدن. یا به دیگر سخن عادل فردوسی پور مشهور تر از ابوالقاسم فردوسی ه.

واقعا متاسفم

 و در آخر به کجا چنین شتابان

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 11:17  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
من همیشه معتقدم که یک مهندس باید کلیه رفتارهاش مهندسی باشه تا بهش بگن مهندس و الی اگه در یک کار خاص وارد باشه بهش مهندس نمی گن

خوب ؟
خوب که بعضی وقتها آدم یک چیزایی می گه که به گروه خونش نمی خوره (البته اگه گفته باشه). خوب معلومه هرکی 48 بار 48 رو بخونه فکر نمی کنه بعضی ها طبع لطیف هم داشته باشن؟
یکروز یک بچه یک توپ انداخت وخورد به منقل بابا بزرگ داوود . وقتی بابا بزرگ اومد دم در بچه ترسید و مرتب میگفت توپم ، توپم . بابا بزرگ داوود هم گفت خوب منم توپم ولی نمیزنم بساط مردم رو خراب کنم
بقول عیال فرزانه ما ( شاید هم بقول شریعتی البته عیال می خواست در آهنگ رویش اینو بنویسه ولی بعضی ها حذفش کردن تا بنام خودشون ثبت کنند) ارزش یک مرد به حرفهایی که می دونه و نمی زنه !
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10:5  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است |